Tuesday, September 28, 2010

عقل دسته جمعی

هیچ دانسته‌اید که پشه‌ها روزها کجای می‌روند؟ از ذیق شکم به صرافت افتاده بودیم؛ پس از صرف یک وعده‌ی دوسیخه‌ی کوبیده با برنج. الحق که سه مغز سیر به ز یک مغز گرسنه جماع می‌کند. پدرخوب پاسخی نداد و بلافاصله بر خط شدم که پیتزای خونگی را بگیرم. چون حاصل اجماع سریع بدان شد که پیتزا طول می‌کشد، حول شدیم و دو ساندویچ، یکی لبنانی مخصوص و دیگری همبرگر مخصوص سفارش کردیم. ضمناً درخواست کردیم که سریع ارسال شود.

آن هنگام که اصطلاح ضعف واقعیت به خود می‌گیرد دگر مجالی برای توصیف علمی از آن نخواهد بود، گر نه از حاج علی آقای اکبری درخواست می‌نمودم که گزارشی مفصل برای عزیزان نبشته کنند، باشد به شکم خود بموقع رسید.

زنگ الباب زده شد و حاج مرتضی به سرعت پکیج را دریافت کرده غذا به ما دادند و ما شروع به اینتیک کردیم. همبرگر را زده، به لبنانی رسیده بودیم که متوجه شدیم این لامصب شکم نیست و خرابه است! هرچه فرویش می‌کنیم باز جا دارد. دوستان نشسته، بدون حرف مرتبطی مشغول به کار بودند. شکمان برد که نکند داریم بد می‌خوریم. شکمان صحیح بود؛ بسان گرگ گرسنه می‌دریدیم. باشد که این‌چنین دریدنی، آن‌چنان ریدنی نداشته باشد... تشنگی شدید معمول پس از تناول غذاهای فوری به کنار. آمین.

Saturday, July 10, 2010

لایعقل و درخواب


آن چنان شاعرانه که عشق گسترده تر می نماید در برابرم کنون. آن چنان عمیق خفتم، که نوای رسیدن س.م.س ها یکی پس از دیگری هم مرا خبردار نکرد. در خواب، دیدم عاشقان را، معشوق های پیشین خود، و یکی را بطور خاص از عاشقان که مجدد پسری دیگر را به خود پذیرفته بود. این هنوز در خواب برایم عجیب بود که آقا، قبلی هنوز یک ماه هم نشده بود که با هم عشقی شده بودید و قبول زحمت عشق هم کرده بودید؛ اصلاً همین دو هفته پیش بود که صحبت از چه بخرم ها بود؛ چه شد؟

مست و لایعقل گذر کردم از علت مستی، که نمی یافتمش هر چه می گشتم. به رویاها که رسیدم، تامل را بدیهتاً مضر یافتم و در آن دریای پر هوا غلت زدم و عطر بی بویش را استنشاق کردم. وه که چه مغایر بود تمام آنچه با چشمانی بسته می دیدمو، با بدنی خفته حرکت می کردم. مغایر با نا مستی بیداری؛ که این چنین تنها می توانم تمایز دهم.

در باغِ بستر ها، ما بودیم و لذت ها. دیگر خاطرم به لذت نبود، و حتی قیاسش با تاثیر مواد. در آغوش کشیدن لذتی دیگر بود و شاید هم اصلاً لذت نبود. در خواب، خفتن کنار معشوق و در بسترها، حالی دگر بود. که گر میخفتیم، همچنان بیدار بودیم و روح وار به اطراف تن خفته مان در خواب سفر میکردیم، اما در خواب.

چه چشمانی داشت آن عروسک، چه می گفت؟ به یادم میاید که متن ها و تصاویر به زیرش مجسم دیدیم. چه رنگی، چه عمقی، چه عصمتی از آزادی و خواهش. هر چه میشد، میدیدیمو خبر از گرما و تعطیلی نبود؛ چه شد پس؟ چرا همه چیز برگشت؟ خوب شد که او، آن معشوق نو را کناری نگذاشته؛ نکند که گذاشته است؟ واویلا.

Friday, June 11, 2010

بیکاره زنان خام


و آنان که وارد مسائلی میشوند که به آنان مربوط نیست، و یک طرفه به قاضی میروند، از همان سمت به دَرَک راهی شوند.

Saturday, May 29, 2010

با یک مثال


شاید با یه مثال بهتر متوجه بشی
اوکی
وقتی گرسنت میشه چیکار میکنی؟
میرم کتاب میخونم

Friday, May 28, 2010

گردش یک مست


یک شب:

حاج آقا حداقل به من بگید که این در عِقاب گناه های بزرگتره منه؛ آخه دو نخ سیگار و یه کن و نیم ویسکی که جایی رو نمیگیره؟!
بگو ببینم امروز چند شبنبست؟
امروزو مطمئن نیستم، اما فردا اینجا حسابی جمعه ست

فردای آن روز:

دیوانه چرا تو این هوا بخاریت روشنه؟!!
خب کس خل سگ مست بودم میفهمی؟
ابله آدم وقتی مسته روی یخ هم میخوابه!
وقتی داره هوشمندانه سعی میکنه به هوش بیاد چی؟
هوشمندانه؟؟؟
کس عمت اصلاٌ؛ مست بودم همینیه که هست!

Tuesday, May 18, 2010

تقی و قلی


الف: میدونی چرا تقی رابطشون با قلی، با اینکه خیلی دوست داشتن همو، یه پلو جلوتر نبرد؟
ب: چرا؟
الف: بنظر من چون احتمالاً میدونسته که در اونصورت، قلی هیچوقت توانشو نداره که در شرایط جدایی، رابطشو در سطح قبلی نگه داره؛ حیف دوستیشون بوده که از بین بره

...

ب: احتمالش هست که شجاعتشو نداشته؟
الف: شاید، اما شجاعت تجربشو قطعاً داشته

...

الف: هه هه... آدما دو دستن
ب: هاهاها...
الف: نه، منظورم اینه که، یه دسته اونایی که رابطشونو فقط خودشون بررسی میکنن، و اونایی که دسته اولو میشناسن

...

ب: تو میشناختی؟
الف: آره، اما اون موقع اینکه جز کدوم دسته باشم مهم نبود
ب: آهان
الف: توجیه موجهی بود؟
ب: حس میکنم یه چیزی مهمتر بوده مطمئناً

...

الف: حسم همین بود

Sunday, May 09, 2010

دست بر سینه گناه

صد هزار بار نماز بردیم بر قدوست مستراح که ما را رهایی بخش از فشار است و نوید بخش هوایی نو؛ دیگر تاب بارگذاردن مطلب در بلاگ نداشتیم، اما به همت ذهنِ شهوتران، تخیلات خود به گوشه نهادیم تا اندکی دل خود را در این مستراحِ فکر تخلیه کنیم.

دوست می داشتیم که اندکی در باغ قدم زده، از میوه های غیر سمی تناول کنیم، اما نه باغی بود و نه میوه ای، گردش به قدم زدن و فراغت از سم نمی رسید. بر زیلوی خاکستری سرسرای خود غلتی خوردیم و مسیر افکار را کشاندیم به حس و حال جریان اصلی که درگیر گل و گیاه نشود در این فصل گرده افشانی. اندکی که گذشت، تنمان خارش گرفت، نه به سبب پشه های باغ، که از زبری زیرانداز کذا؛ روانه تخت شدیم تا در تخیل به باغ قدم گذاریم و پی اندیشه مان را بگیریم، که ناگه در ساختن اجزای باغ، خود را رویاروی شاهدی داف یافتیم. وه که این خالق بهترین خالقان است و این حوری مِن حیث جمیع جهات، شاه دافی بود دلربا و دلکش. دست خود از سنیه وی بر کشیده، در همان حال درازکش آنها را بالاتر آوردن روی سینه خود گذاشتیم تا به گناه مبهمی از خاطره نسائی ساختگی آلوده و لزج نشوند.

زنهار از این سگهای باغ که واق واق کنان طاق افکار و حواس دماغی ما را بر هم زدند. به خوردن پهن افتاده بودیم از این قدم زدن که حاج علی صاحبخانه ترفه بر ما گشودند، عطسه ای سفت ما را میهمان کردند از طبقه اول؛ یادآور اشارات معلم تاریخ مان شد و حواسمان به موضوع تمام نشست.

با بهره گرفتن از اندکی قلم و کاغذ، فکر تمام شد و مسئله حل، اما دیگر نه شازده خانمِ داف به دور ما بود و نه آن ارابهء زِد-4 در باغ. خواستیم بیاندیشیم که آیا ارزشش را داشت یا خیر، که از ترس از دست دادن دافکی دیگر در باغی دیگر، یا لزاجت دستان، دست از آن شستیم و نخ دندان کشان به سمت آشپزخانه رفتیم تا در ظرفشویی مسواک زده، خواب را بغل کنیم.

Tuesday, April 13, 2010

احکام زندگی مشترک ما

زن و شوهر همیشه اعتقاد داشتند مسائل کاری را پشت در خانه گذاشته و وارد شوند... یعنی خانه جای کار نیست. هر روز مرد باید زودتر از زن بیدار میشد و بدون سر و صدا، بدون صبحانه، و بدون بوسهء خداحافظی خانه را ترک میکرد تا مسائل کاری بیرون از خانه گریبانگیر مسائل عاشقانهء خانوادگی نشود. و بدین صورت، دزد و پلیس تا آخر عمر کنار هم با خوشبختی زندگی کردند.

Tuesday, March 09, 2010

روز جزا


در هوای گرم امروز، که بسیار شباهت می داشت با تابستان، ابتدا در عوالم خود قدم می زدم به سمت منزل. به ناگه گویی خود را درون ابری از بوی گرم و پیازی اشمئزازی یافتم که لحظاتی بعد دریافتم که از سولاخ مبارک دوست گوشه نشین باید متصاعد شده باشد.

چنان توهم زایید بر ما که برای مدتی خود را در حال لگد زدن و مشت کوبیدن به صورت آن عزیز می دیدیم... بخود که آمدیم یک کوچه را اشتباه پیچیده و قلب خود چون شیر در بند دیدیم که درب زندان سینه مان می کوبد. چنین توهمی نادر است، بین دوپایان.

نمیدانم در معده و رودهء آن خواجه چه درنده جانورانی حکمفرما بودند، اما توهمی غلیظ ما را میهمان کرده، تجربتی از گرخیدگی به ما چشاندند که کابوس و فوبیای ما ز دخول به مستراح شد.

شاید اگر با پای راست ورود می نمودیم، چنین نفرینی گریبانمان را نمی فشرد... ایمان بیاورید به روز جزا.

Monday, March 08, 2010

افکار مستراحی


در دارالخلا نشسته بودیم که فکری به ناگاه در ذهنمان سفیر کشیده و حواسمان ز ریدن روبود. به استیصال تمام گردانیدیم و به صفحه کلید خود را رساندیم تا برخی محاسبات را انجام دهیم. وا وی لا... عدد نهایی محاسبات ما را نمود.

پس از اندکی وارهی (لتینگ گو)، تصمیم به نظم بخشیدن به امور گرفتیم که بسی ز نویدهای ارقام کذا به وجد آمدیم. در همین حال صدای اس.ام.اس. گوشیمان ول شد که به سراغش در کنار تخت خواب بادیمان رفته... قصه کوتاه کنم که به خواب رفتیم، مجدداً، بسان کودکی 2 ماهه.

پس از بازگشت به حال، ادامه نوشتن را خواستیم بگیریم که فرصت نشد و به صرف اسنک و قلیان راهی شدیم و زحت دادیم به حاج مصطفی که الحق در این شهر ما را بسیار لطف و مرحمت دارند. البت که نه تنها در این شهر، که هرجا؛ و الحق که نه تنها مورد لطف این عزیز بوده و هستیم، که ده ها بزرگوار دیگر همیشه حق به گردن ما داشته و دارند و بسی سپاسشان می گذاریم.

بازگشتیم به خانه، کمپین خود و تعداد لایک هایش چک نموده، یادمان افتاد که فراموش کردیم چه ظریفتی در این پست می خواستیم نقل کنیم؛ نوشتنش تکمیل کرده که در بلاگ پیاده کنیم و جهت تعدیل عادت خواب به تخت خواب بادی خود راهی شویم.

شب شده، به یاد عزیزانی که همیشه یادشان هیجان آور است، شب خوش...

Thursday, March 04, 2010

سیفون کشی بمنظور سلامتی


از آنجا که اندکی مرض به جون من افتاده نمی توانم ماتحت خود گردآورم تا کارم را کنم، و چیزی ملال انگیز گویا در خون ما جریان خود ایجاد کرده که خواب در شبانه روزمان به مقدار خواب نوزادان رسیده، اندک تهامی را برون از برنامه می نویسم که باشد خوابم نبرد مجدد.

هوس یک بالکن به سطح شهر کرده ام... که روزهای نوروزی تنها بروی آن ایستم، صبح باکر، نظاره کنم، گاهاً چیزی نوشیده یا استعمال کنم و گاهاً موزیکی نوستالژیک راک یا کلاسیکال در بر کشم.

دوست دارم که میایم و میروم از این شهر به آن، اما اوضاع همچنان در بدو تولد است و از شکم مادر حامله بیرون نزده که ما نیز فارغ شویم و بسی استفاده کینم از حاصل. ملالی نیست، نه به چپمان است و نه به راست... هیجان را درو میکنیم همچنان.

طلبید که نام دانه های لوبیای سحرآمیز بگذارم بر همان مجیک ماشروم خودمان، که بزودی سفری به هلند خواهم داشت جهت مصرف آنها... که چون کاشته شوند، رشد کرده و سریعاً بسان پلی ما را به فرای ابرها، حوزهء توهمات می برد.

... ما رفتیم حموم، با اجازه.

پادکست 1 - حال


صبح هایم دیگرگون شده... امروز هم با اولین پادکست شروع شد، در ساعت 5 بامداد.
Present.mp3 در بلاگم گوش کنید، یا اینجا دانلود کنید


Wednesday, March 03, 2010

حقایق صبحگاهی


کنون دیگر به کدامین ساعت زمانی میخوابم را نمی دانم؛ پاسی از 9 بامداد گذشته، تا اندکی پس از 3 بعد از ظهر.

آنچنان می چسبد چنین آزادی-ای، که نچسبد کنه به تن. گاه ارز میابم که حاضر به فروش آن به دنیایی نیستم.

ذهن این بشر به خدمت درآمدن را یاد دارد میگیرد؛ از الهاماتی حول اشعار و آهنگهای عتیق گرفته تا یافتن ناشدنی در نابجاها، بسی به ما حال صادر میکند.

فراموش نکنیم که من عاشق هستم... نیمرو را عمیقاً دوست داشته، آزادی ام را به هیچ نفروشم. سر دوستان به سلامت باد. عمر عزیزان همه عمید باد.

حقیقت است گر نافهمیدنی برای دگران، اینکه پلی بوی ام، و این باورم که آزاد است (و نه مجانی) رابطه و روابط جنسی.

Tuesday, March 02, 2010

دارم در بهشتو میکوبم

مامان نشونمو ازم بگیر
دیگه نمیتونم کاری باهاش کنم
خیلی خیلی تاریک میشه که بشه دید
انگار که دره بهشتو میکوبم

دارم در بهشتو میکوبم
دارم در بهشتو میکوبم
دارم در بهشتو میکوبم
دارم در بهشتو میکوبم

مامان تفنگ منو بذار زمین
دیگه نمیتونم بشون شلیک کنم
اون ابر سرد سیاه میاد پایین
انگار که دره بهشتو میکوبم

دارم در بهشتو میکوبم
دارم در بهشتو میکوبم
دارم در بهشتو میکوبم
دارم در بهشتو میکوبم

Sunday, February 28, 2010

حس به باز نویسی


امشب پس از مدتها ننوشتگی، و پس از مدتی ویار به نوشتن، و در پی نوشتن مختصری کامنت به نوت فارسی با کلید آزادی، شروع کردم مجدداً.

اگر باعث قتلی می شوم با اینگونه نثر فارسی، پیشاپیش در پیشگاه عدل طلب بخشش می کنم.

امروز خیلی بر یکی از مهمترین آموخته های زندگی برایت گفتم؛ دوستی و دوستان. این حکمت را سریع، گران و به شکر خدا آموختم (بالاخره) که کیفیت زندگانی تو، کاملاً وابسته است به کیفیت و کمیت دوستان با کیفیت تو؛ یک وابستگی کامل.

البته این مفهوم رو بتازگی (بالاخره) نیاموختم، که چندی است چنین شده، اما نسبت به سن فعلی بنده، اخیراً محسوب می شود.

راستی... خوشحالم که دوستی را دوباره میبینی، خوشحالم که با جسارت، بدون توجه به شایدها و بایدها، با او تماسی گرفتی. آخ که من از همون کودکی همش عاشق خوشحالی بودم و چه جوابی می دهد این خوشحالی (دونقطه دی).

پکر مکر بودن در کار دوستان مباشد، بار الهی! آری، عزیزانم چه بسیارند که همه دوستانمند، و سلامت و سرخوشی آرزویشان می کنم. به جان بچم، بسی مهمند این دوستان در رضایت از زندگی.

زنهار که بترسید! خود باشید، و ببینید که شیران ترس و واهمه از کردار شما و "خود-بودن" شما، چنان گربه، نه، چنان موش کوچولویی به سوراخی نا پیدا فراری شده و دگر بیرون نیایند.

حالش را ببرید... نـــــــوکرم.

Sunday, December 06, 2009

Meaning of Hooman in Farsi - معنی هومن در فارسی

I was again looking into the statistics and analytics of my blog, and realized that I've never wrote anything about the meaning of my own name. Anyway someone appeared to be in search of Hooman's meaning in Farsi, and have considered my blog anyway!

Thanks...

Okay, Hooman (my name) is a Farsi name (Persian) for male gender. However I don't know when it was originated, but I guess long long enough. I'll tell you the reason a little bit later in this post.

Meaning of Hooman as a Farsi term is "benevolent", "good natured" and "well-characterized". You may consider it sometimes as "friend" or "insider/familiar".

It is constituted of two parts: "Hoo-" which means "well, good or nice" and "man" which means "person, nature, character, entity".

Hooman is antonym of Doshman (Dozhman) that means "malevolent" or "enemy". Dosh-man is made up of "Dosh" which originally means "Bad", and "man" as described above. That's why one may refer to "Hooman" as "friend, insider, or familiar".

Looking into Shahnameh of Ferdosi (Ferdowsi), Hooman is was a character in the body of Rostam and Sohrab's story, "a Turani warrior is in charge of keeping Rostam's presence in the battle a secret from Sohrab." [Wikipedia - Hooman] -- BTW, as my friend Arash Rajaeeyan reminded me in Facebook, the real name of the character within the Shahnameh is "Hoomaan" which is different, with different meaning.

Shahnameh (if take it into account for the name "Hooman" instead of the original "Hoomaan" within it) has been composed by Ferdowsi between 977 and 1010 A.D. (about 1,000 years ago) and the "Hoo-" adjective and "man" word were the body of the Parsi language. So the name (Hooman) comes completely from Persian (Parsi, or Farsi) origins.

The name "Hootan", relevantly, literally means "Good Body", relating to someone with good physics, body and statue. As I've mentioned before what "Hoo-" means, and "tan" means "Body, physique, statue".

Why my name is "Hooman"? I tell you why, actually my father, as my mother had always told me, mainly chose this name because it was a calm, relax or somehow soothing name that makes one calm, and moreover it was a character in Shahnameh. Later my mother told me, when I asked, that he knew the real meaning. Anyway I never got the real meaning until I researched for it personally a few years ago.

Anything else?

دوستان، هومن در زبان فارسی (خود زبان فارسی واقعی) از دو بخش تشکیل شده:
1- "هو" به معنی خوب یا خوش
2- "من" به معنی فرد، منش، تینت، شخصیت

لذا در فارسی معنی اسم "هومن" بصورت خوش تینت، با نیت یا شخصیت خوب و از این دست می باشد.

البته این کلمه در برابر "دشمن" قرار می گیرد. کلمه "دشمن" نیز از دو بخش "دش" و "من" تشکیل شده؛ "دش" که در واقع "دژ" می باشد، به معنی بد یا ضد میباشد. کلماتی مانند دژخیم نیز از این قسمت تشکیل شده اند.

حکیم فردوسی در حدود هزار سال پیش (قرن پنجم هجری قمری یا چهارم هجری شمسی) در داستان رستم و سهراب شاهنامه از این اسم نام برده، که جنگجویی بود تورانی، و مسئول مخفی نگه داشتن حضور رستم از سهراب در یک جنگ بود. البته اين مطلب به استناد ويکيپديا اينجا آمده؛ اما همانطور که قبلاً هم متوجه شده بودم و دوست خوبم آرش رجائيان اشاره کرد، شخصيت مربوطه در شاهنامه در واقع "هومان" نام داشته که معنی متفاوتی داره.

به همین شکل اسم "هوتن" نیز به اینصورت معنی می شود: "خوش اندام" چراکه "تن" به معنی تن (!) یا اندام و هیکل می باشد.

امیدوارم که مفید واقع شده باشه؛ هومن.

Thursday, November 19, 2009

Scenario

Our scenario has just 3 lines... all are white;
You need a little pipe to use'em.

سناريوی ما تنها 3 خط دارد... همگی سفيدند؛
به يه لوله ی کوچيک احتياج داری تا استعمالشون کنی.

Saturday, August 22, 2009

درد ملت - ضربه به روحيه خانوم - ابی کجايی؟

بله...

خانوم: "گرچه خيلی ضربه خوردم..."
ه.س.س.: نوش جونت عزيزم؛ شرمنده وقتم ضيقه، وگرنه هر روز يه بسته کاملشو واست مياوردم بزنی تو رگ روشن شی

خدا: اولاً که من سمبل نيستم؛ دوماً اگه من خدام، ديگه به تو ربطی نداره که سمبلم يا نه؛ سوماً ...
ه.س.س. (در حاليکه حرفشو قطع ميکنه): ... ميدونم، سوماً که اون تيکه گلی که از حوا پيچونديو بذار سر جاش بعداً در مورد حوا-صفت ها اينجوری حرف بزن! همينو ميخواستی بگی ديگه؟

(ادامه): آخه تصدق اون سرت که ته نداره، اون آدم بی پدر مادر يه خبطی کرد، حالا هرچی آدمه داره سعی می کنه چيزی که اون برداشتو بذاره سرجاشو نمی شه!

بعدشم، باز ما دهنمونو وا کرديم چهار کلمه حرف حسابی با دو تا روشنفکر بزنيم، مام شديم ملحد؟ از شما بعيده با اين سن و سالتون.

آقا به کی بگم که درد اين همه سمبل و سمبل پرستی، کمر منو داره ميشکونه! ابی مشکلش چندتا آشغال مجسمه بود که زد و شکستشونو خلاص شد... که اگه نشکسته بود الان کلی قيمت داشتن... من چطوری ميتونم مخ پکيده و لهيده و محجوراين ملت و تمدن نميدونم چندهزار سالشونو از سمبل های اسمی و کلامی و شخصيتی خلاص کنم؟

عجالتاً، و مجدداً، و مکرراً، باشد خلايق را هر چه لايق.

Saturday, July 11, 2009

You are a kid, or grown, here's the assessment

I've recently realized what is the problem with people, and including previous version of me, that are not grown, yet. I'm talking about the people that no matter of their age, they still are mediocre, not enough, not self-actualized, and can't do what they think they can or should. People who can't fit in communities or teams, are included as well.

Once I was reading about a great vital, critical, important and fundamental process, by Stephen Covey, in "7 habits of highly effective people"...

You hardly can imagine or understand the core concept and importance and vitality of it. It took me about 5 years of consciously thinking and experiencing it, and researching about it, and finally realizing how important it is, and I couldn't before, because I was a living instance of the topic's discussion myself. Fortunately I'm young enough, to learn it on the time, I'm in my early twenties.

Covey, clarifies the process of a human's development. Of course, it gets generalized to the bigger societies like the family as an organization, the society of the city, country and on.

Grown enough people, that we discuss here, are those who we call responsible, reliable, and successful in general.

As Stephen Covey introduced to me, an individual passes these levels of being, to finally get to the point we may call it "being grown."

Three phases are:
  1. Dependence
  2. Independence
  3. Interdependence
NOTE that each level, is totally the required basis for the next. Just like the math, if you can't do the simple calculations like summing up two numbers, you won't be able to multiply them, and if you can't multiply, so you can't go on for relatively advanced levels like derivating etc.

If you don't pass the dependence, you won't get to independence. And, if you don't pass the independence, you won't ever get to interdependence successfully.

That's why so many people, have problems getting independent. Or, so many struggle to get interdependent that allows the one to collaborate with teams, society or else.

Unfortunately, most of us people, are stuck in the first level when we get into our relationships. People barely learn it soon and frictionless to be independent. So we harm ourselves, or the partners by not being independent enough to put it into interdependence.

By the way, we MUST go on to the next level. Many of us, are perfect in being independent, yet we do not dare to move on to the next level, learning and becoming interdependent.

So, that's it. I'm sure you can't understand it. I've no doubt about it. It is statistically and experimentally proved to me, that a very small amount of people, reading this, are aware of this, and easily accept it to go through if haven't yet.

Responsibility is only and only one's individual job. No one else could or would ever be a hand or outsourced to. That's what you should practice and adopt by your own. Period.

DEPENDENCE --- INDEPENDENCE --- INTERDEPENDENCE

That's the sequence of the levels. If you don't complete the first, you won't be successful for the next, and you pay the price as time goes by, to get back and finish the first levels. No way out, you must do it, or pay the price forever.

In relations it is much more visible. Girls or boys, men or women, get involved with each other, and couldn't stand by the break ups in general, or the mistakes they make each.

Then, they would blame the other one, for hurting their emotions. Or, put the responsibility on the other one for not staying with him or her, to get independent! You see the mistake?

The more independence we practice, and the more relationships we get involved, the more we understand the importance and the more we become competent for being with others together.

Practice makes perfect... do your homework, completely.

Friday, June 19, 2009

Pablo Picassa Drawings Sketchbook

I was surfing around INTERPOL, and figured out that Pablo Picassa's Drawings Sketchbook is stolen on 9 June 2009.

By the way, 9 June 2009 can be written like 969!!!
(yeah, it was the pussy-sher part of the post)

If you find the sketchbook, contact INTERPOL immediately.
Look what I've got for you... Pablo Picassa's Drawings in the Sketchbook.

I didn't understood meaning of that drawing of a man with breasts;
What is the meaning?
leave your comments for me :)